اى حديث سرخ شکفتن در برگ برگ تاريخ بردباري! به راستى بر شانه‌هاى عريان دريايى‌ات، بوسه‌هاى آسمانى کدام سپيده را دارى که اين چنين کوثر زلال آفتاب در افق ناب چشمانت جاريست؟

و کدام رود است که در سرودن دستهاى بى‌رياى تو گنگ نماند و کدام سرود است که مجموعه‌ى خوبيها و   زلاليهاى تو را در سينه داشته باشد؟

حنجره‌ى ناتوان قلم در ستايش تو روزه‌ى سکوت مى‌گيرد و دل با ياد تلاطم دريايى تو دريايى مى‌شود، چراکه هيچ آبي، آرامش درونى تو را ندارد و هيچ موجى به خشم امواج اقيانوس دلت    شبيه نيست!

  روح آسمانى تو با کدام افق روشن بهشت تلاقى يافته و ستارگان گريبانت از کدامين کوچه باغ کهکشان  عبور کرده‌اند که بوى کهکشان گرفته‌ است !

دل، د حضور تو ياراى نکته گفتن ندارد و هر چه بگويد و بسرايد، هنوز هزاران هزار قصه ناگفته باقى است!

سر، در حضور تو سرفراز نيست!

دست در مقابل دستانى که فرشتگان با خود به بهشت برده‌اند، احساس ناتوانى مى‌کند...

و خلاصه مانده‌ايم که خروش تو را چسان بنويسيم و بلنداى روحت را چگونه در اندازه‌هاى زمينى تعريف کنيم!

ايثارگري ها ، فداكاري ها و شكيبايي هاي  مردان و زنان وارسته اي

 همچون شما مجاهدان في سبيل الله را سپاس مي گوييم.

دبستان شاهد تقوي پيشگان – 

تیر ماه ۱۳۸۹