پاره ای از مناجات
![]() الهی ! به حقّ خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده . الهی ! ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اي ، و ما همه هيچ كاره ايم و تنها تو كاره اي . الهی ! از پاي تا فرقم ، در نور تو غرقم . « يا نورَ السموات و الارض ، أنعمتَ فَزِدْ » الهی ! واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم . الهی ! چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم . الهی ! چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت ، و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت . الهی ! چون عوامل طاحونه ، چشم بسته و تن خسته ام ؛ راه بسيار مي روم و مسافتي نمي پيمايم . وايِ من اگر دستم نگيري و رهايي ام ندهي . الهی ! خودت مي داني كه درياي دلم را جزر و مدّ است ؛ « يا باسط » بسطم ده ، و « يا قابض » قبضم كن. الهی ! ناتوانم و در راهم و گردنه هاي سخت در پيش است و رهزن هاي بسيار در كمين و بار گران بر دوش . الهی ! از روي آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام ، از انس و جان شرمنده ام ، حتّي از روي شيطان شرمنده ام ، كه همه در كار خود استوارند و اين سست عهد ، ناپايدار. الهی ! عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه بايد كرد ؟ الهی ! عارفان گويند « عرِّفني نفسَك » ، اين جاهل گويد « عرِّفني نفسي» الهی ! آزمودم تا شكم داير است ، دل باير است . « يا مَن يُحيي الارض الميته » دلِ دايرم ده. الهی ! همه گويند خدا كو ، حسن گويد جز خدا كو. الهی ! همه از تو دوا خواهند ، و حسن از تو درد . الهی ! آن خواهم كه هيچ نخواهم. الهی ! ما را يارايِ ديدن خورشيد نيست ، دم از از ديدار خورشيد آفرين چون زنيم ؟ الهی ! همه گويند بده ، حسن گويد بگير . الهی ! همه سرِ آسوده خواهند ، و حسن دلِ آسوده . الهی ! همه آرامش خواهند ، و حسن بي تابي ؛ همه سامان خواهند ، و حسن بي ساماني. الهی ! به فضلت سينهي بي كينه ام دادي ، به جودت شرح صدرم عطا بفرما. الهی ! عقل گويد « الحَذَر الحَذر ! » عشق گويد « العَجَل العَجَل ! » ؛ آن گويد دور باش ، و اين گويد زود باش. الهی ! ضعيف ظَلوم و جهول كجا ، و واحد قهّار كجا؟ الهی ! اگر چه درويشم ، ولي دارا تر از من كيست ، كه تو داراييِ مني. الهی ! در ذات خودم متحيّرم تا چه رسد در ذات تو . الهی ! روزم را چون شبم روحاني گردان ، و شبم را چون روز نوراني. الهی ! حسنم كردي ، اَحسنم گردان. الهی ! دندان دادي ، نان دادي ، جان دادي ، جانان بده. الهی ! گويند كه بُعد ، سوز و گداز آورد ؛ حسن را به قرب سوز و گداز ده . الهی ! خودت گفته اي ( و لا تَيْأسوا من رَوْحِ الله ) ( سوره يوسف ، آيه 87 ) ، نا اميد چون باشم ؟ الهی ! انگشتري سليماني ام دادي ، انگشت سليماني ام ده. الهی ! سرمايهي كسبم دادي ، توفيق كسبم بده. الهی ! اگر ستّار العيوب نبودي ، ما از رسوايي چه مي كرديم ؟ الهی ! ذوق مناجات كجا و شوق كرامات كجا ؟ الهی ! اثر و صُنع توام ، چگونه به خود نبالم . الهی ! كلمات و كلامت كه اين قدر شيرين و دلنشين اند ، خودت چوني ؟ الهی ! داغ دل را نه زبان مي تواند تقرير كند و نه قلم يارد به تحرير رساند ؛ الحمدلله كه دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است. الهی ! چون است كه چشيده ها خاموش اند و نچشيده ها در خروش ؟ الهی ! از شياطين جن بريدن دشوار نيست ، با شياطين انس چه بايد كرد ؟ الهی ! خوشدلم كه از درد مي نالم ، كه هر دردي را درماني نهاده اي. الهی ! ديده را به تماشاي جمال خيره كرده اي ، دل را به ديدار ذوالجمال خیره گردان. الهی ! پيشاني بر خاك نهادن آسان است ، دل از خاك برداشتن دشوار است . الهی ! تو پاك آفريده اي ، ما آلوده كرده ايم. الهی ! اگر گلم يا خارم از آنِ بوستانِ يارم. چگونه دعوي بندگي كنم كه پرندگان از من مي رمند و ددان رامم نيستند الهی ! |
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 20 توسط صولت شریفی
|
