استاد بهرام سیـاره هنرمند، ادیب، شاعر و طنزپرداز ایرانی به سال 1323 شمسی در شهرضا از توابع اصفهان چشم به جهان گشود.
به سال 1363 و در سن 40 سالگی سرودن اشعار را به صورت رسمی آغاز کرد.
دیوان اشعار او از سوی انتشارات سفر صبح و دیوانی دگیر از سوی نشر روزنه به چاپ رسید که در مدت کوتاهی نایاب شد.
دیوان سوم او با خوشنویسی استاد جعفـری انتشار یافت.
سبک اشعار او اصفهـانی است. در اشعار او سنت، علاقه به گذشته، بی نیازی، دعوت به خویشتن خویش و نوستالژی موج می زند.
مضمون سروده های او همگی عاشقانی و ابداعی است.
پریش شهرضائی اشعار فولکلـور را به لهجه شهرضایی می سراید و هنگامی که خود با آن لهجه شیرین اشعارش را در انجمن ها و جلسات و همایش ها می خواند، همه را مسحور خویش می کند. سادگی کلام، شنونده را با خود همرا می کند و بیان تضادها خواننده را به خنده وا می دارد.
او نیز هدفش نشاندن خنده بر لبان مردم است.
وی به سرزمین مادری خویش عشق می ورزد و همچنان ساکن شهرضا است.
شعار “پریش“ بیشتر با لهجه محلی است و طرفداران زیادی در بین عامه مردم دارد، فایل های صوتی او بر روی تلفن های همراه بین مردم رد و بدل می شود.
به پاس خدمات ارزنده این دو هنرمند گرانقدر مردمی، اشعار دلنشینی از “پریش“ را که زمزمه گوش نواز خیلی از جوانان بوده، از فایل صوتی به متن برگردانده و به همشهریان عزیز، خصوصأ برو بچه هایی که با گویشی مردم آن دیارآشنائی دارند تقدیم می کنم.
قدر مادر
اوی بِچا قدر نه نا را بدونید/هوچ زمون با نه نه دون قهر نکنید
بچه تا مادِر دارِد غم ندارِد/با مادِر زندگی ماتم ندارد
همه وقت اونا بالا بالاش بنشونید/تاختی وخزید جا نومازشا پهن کنید
یه دعاشون تا خداتون می برد/اگه بفهمی تا کجادون می برد؟
منا اینجا یه دعا اوردِسُم/از خدا هر چی کو خواستم دادِسُم
بکنید کار که توقع ندارِد/خنده مادِر غما از دل می برد
مادِرس کو حق آب و گل دارِد/با نه نه ش هر بچه مُونگ دل دارد
با سیلی سرخه لُپاشون
اگهِ راس می گوی بیا گوشدا بذار رو دلاشون/مردم این دور و زمون با سیلی سرخه لُپاشون
بسکی صُحب و ظور و شوم غصه و حَسرِت می خورند/دیگه نون و دوغ غِریبی می کند تو دلاشون
چِلاشون کو چل بودند، بیخودی گفتن ندارِد/خوددا بپا کو حواسی ندارند عاقلاشون
شادی و شیون این دربدرا عَین همِ/تو یَخاشون تپیدِس هر جا نشستن، سراشون
خنده خشکیده دیگه رو آرواره این دربدرا/سکته کردن جِونا، دق مرگ شدن، کاملاشون
دلُم از این می سوزه کو بعدی قربون صدقه/کوجی دوختن رو یخه این جِونا ، مادِراشون
خُدام درگای رحمتشا رو این مردم پیش کرد/بسکه نادرست شدن یه دسته از کاسباشون
شیمیای بسکی دادن پا آلِشنگ و شبدِرا/خراوم یه جور دیگه شد عباسی عرعراشون
هر چه شد چله کوچیک و هر چی قوس اُمِد و رفت/نچکید یه تورکه بارون دیگه رو حاصلاشون
پریش اَی خنده می کرد و فقی زد زیر گیریه/عقلی مندا چِل شدند، این کو بودِس رئس چلاشون

از اشعار زیبای پریش شهرضائی شعر حسنی است:
خوب چشتا واکون حسنی
باباتا نیگا کون حسنی
این کا سیاه پیش چشاده
گونی زاغال نیس، باباده
بس کی هوا بیخ حسنی
پشم و پیلیش ریخت حسنی
یه چیکه بیشین و گوش بده
به حرفوم گوشی هوش بده
درست کا وقتی سر می ذاره
گدا وصیت نداره
بیشین تا دردی دل کونم
واره زبونما هل کونم
خوب چشتا واکون حسنی
گلیا نیگا کون حسنی
گلیا بیبین تا گم نشی
له زیری ساقا و سم نشی
این جا همه چاردستاپان
حیوونا داخل آدمان
باور نکون تو هوش زمون
جدا بشد میونشون
خوب چشتا واکون حسنی
باباتا نیگا کون حسنی
منم یه وقت آدم بودم
پشت آدما قایم بودم
سیفید بودم مشکی شدم
درخت بابا اشکی شدم
این شیشه و این پنجرا
این مفتی مفتی تاجرا
همه چیا خوردن حسنی
برکتا بردن حسنی
پول عین گنجیش پر داره
زندگی دردی سر داره
آسه بیا، آسه برو
کلوق بیا، ماسه برو
چشتا می بات هم بیذاری
هی از خودت کم بیذاری
هی کلاتا قاضی کونی
اینا اونا راضی کونی
امید یه من گندوم نشین
پا سفره این مردوم نشین
کا جیره خور توله نشی
پیش اینا اون چوله نشی
رفیق کیس؟ گولشا نخور
مثی من تو بامبولشا نخور
اونا کا طبلا بوق دارن
فقط تالاق تولوق دارن
اول برات فدا می شن
بعد یه رادون یه را می شن
مرغا را کوت کوت می کونن
شمعا سحر فوت می کونن
کشمشا چلغوز کتونس
تعارفا از آب خزینس
بونه به کینشون نده
تکیه به چینشون نده
ای درشونو سفت بزنن
تمون گدا را می کنن
اون دستشون کا پرخورن
فقط رفیقی آخورن
از اون کا جون داد نون بخوا
هرچی می خی از اون بخوا
نون کا تو سفره کارگرس
از هر چی نونس بیترس
اون کا کمربندی طلاس
بپا که بند تمون کوتاس
ابری کا بارش نداره
چزیدن و خواهش نداره
لقمه گرون جونا نخور
چارلپی نونا نخور
این نون خسیست می کونه
ته کاسه لیست می کونه
بپا کا لاتا پات نشی
مفت خور و کل عنات نشی
ای جایزه س جفتی نخوا
ای کمبیزه س مفتی نخوا
مث مرغ به هیش کی پشت نکون
به هوش کی دلدا خوش نکون
ناکسا خارت می کونن
وارونه سووارت می کونن
یخته می گن این جا بیشین
یخته می گن اونجا نشین
رفاقتا توش خالیه س
مث کشمشا پوست خالیه س
هندونه صحرا پرزونن
توزرداشون فراوونن
تو دهشون وقت کا بی کارن
صناریا را می شمارن
فعله و کفلح پیدا کرد
اون کا براش نیششا وا کرد
هرکی کا زد در کوچما
چش خیره می رفت کوچه را
تو مال این دور و زمونی
چیز که ندیده ی چومدونی
از وقتی دیدت ماماچه
تو اشنو گیر کردی بچه
اشنو یه راه به باغ دارد
درختا باغ چراغ دارد
اشنو زمونه تارکیه
این را و اون راش یکیه
بیتر از این بود پیشترا
حوصله داشتن کفترا
باق باقورا رو مستی بود
گندوما تو پیش دستی بود
بو علفا کا در می مد
از خاک صدا عر عر می مد
کت کهنه بو روفو می داد
گندوم برشته بو می داد
کوفته چی داشت کماژدونا
پوسیده نبود بند تمونا
از وقت کا وقفه دیده شد
تخم جنگیوم ورچیده شد
بعد از قنات آب باریکی
زندگی شد پلاستیکی
درگاچیا پیش شد شبا
خنده قایم شد زیر لبا
کم کم گواردین گونی شد
ارزونی رفت، گرونی شد
یه سانت زیمین تو رشکنه
یه شمش طلا شد وای نه نه
وقت کا درشکه گاری شد
گالسکه هم عماری شد
مث شرعتی پیره زنا
سولاخ سولاخ شد پیرنا
اوی حسنی!
نصف شبا وخ برو در خونه خدا
اون جا گدا نمچزونن
شاوا را بالا نمشونن
اون جا می پرسن دردارا
پیش نمی کنند زود درگا را
طلا با خاک مساویس
گدا آدم حسابیس
بو می کونن گل زردا را
خجالت نمدن مردا را
وی حسنی، ای حسنی!
ای همچینی بچه منی
جز بر خدا بالا سری
تعظیم اگه کردی خری
ای بازی چاق کردی بابا
پشت به اجاق کردی بابا
کمک به حالت نمکنم
نونما حلالت نمکنم.
--------------------------------------------------------------------------
یکی از شعرهای پریش شهرضایی را با هم می خوانیم:
بر لب ما جهان ترانه نخواست
هرچه من خواستم زمانه نخواست
دست ما را کسی به ره نگرفت
سر ما را کسی به شانه نخواست
خواستم لب به خنده بگشایم
چه کنم اشک بی بهانه نخواست
بی نشان کس به خانه ای نرود
غم ز من هیچ گه نشانه نخواست
عاشق خاک پای مجنونم
که به صحرا نشست و خانه نخواست
ای خوش آن قو که در محیط پریش
داد جان و ز کس آشیانه نخواست
و یک دوبیتی از پریش:
من ز ترکیب رنگ های بهار
هنر آن یگانه را دیدم
دست نقاش دسترس چو نبود
لب گل را به عشق بوسیدم
و چند بیتی از غزل بیت خاکستر سروده پریش شهرضائی:
درد اگر دشمن جان است نمی باید گفت
وه که با سایه سخن گفتم و همسایه شنفت
جان فدای سر آن یار که از آتش دل
دود بر گرد سرش حلقه زد و هیچ نگفت
چند بیت از غزل مردم سروده آشفته شهرضایی:
داغدار آشنایی سینه پرجوش ماست
وان چه صدها عقده می پوشد لب خاموش ماست
در طریق مردمی دور از غم مردم نه ایم
خود سبکباریم و بار عالمی بر دوش ماست
بختمان در خارزار زندگی فرصت نداد
تا به شاخ گل رسد دستی که در آغوش ماست
آشفته“ از مردم انتظار نداشت در مراسم بدرقه جنازه اش شیون و زاری کنند، بلکه از آنان خواسته بود تا با هلهله و شادی بر مزارش حاضر شوند:
منِ آشفته را چو وقت رسد/ گردِ من با نشاط صف بزنید
در عزایم که گریه هست حرام/ این حلال است گر که دف بزنید
وحشی بافقی نیز در همین مضمون چنین می سراید:
روز مرگم، هرکه شیون کند، از دور و برم دور کنید/همه را مست و خراب از می انگور کنید
جای تلقین به بالای سرم، دف بزنید/شاهدی رقص کند، جمله شما کف بزنید
روی قبرم بنویسید، وفادار برفت/آن جگر سوخته، خسته از این دار برفت
این کف زدن و دف زدن و با اشتیاق شتافتن برای چیست؟! و نالیدن و از این دنیا خسته شدن چرا؟!
شادروان پریش شاعر شهرضایی از طنزپردازان بنام بود که هنوز قدرش ناشناخته مانده است. این چند فایلی که گذاشتم را دانلود کنید و از شعار فولکلوریک او به لهجه محلی لذت ببرید.
شعر پریش به لهجه شهرضائی را با اجرای خود شاعر بشنوید
شعر طنز پریش درباره موبایل، شعر شهرضایی به لهجه شهرضایی
پریش شهرضایی
پریش ۲
دانلود رایگان صدای شاعر -پریش شهرضایی
دکلمه شعر پریش شهرضایی با صدای شاعر