درسی از بزرگان
روزي شادروان علي اصغر حكمت وزير دانشمند معارف و فرهنگ براي بازديد از يك جلسه امتحان به دبيرستان دارالفنون رفت . در سالن امتحان داوطلبي را مشاهده كرد كه در حال باز كردن كتاب به قصد تقلب بود . بالاي سر او ايستاد . آن دانش آموز متوجه شد كه وزير ناظر عمل اوست . كتاب را بست و روي كاغذ نوشت :
امير غافله را گه تغافلي بايد كه بي نصيب نمانند قاطعان طريق
آن مرد آگاه و دور انديش با لبخندي سالن را ترك كرد و با تسامح از مساله گذشت . زيرا به فراست دريافت كه اين دانش آموز به اندازه كافي پشيمان است و تحولي در درونش رخ داده است . پس نبايد او را شرمنده كرد .
يكي از روزهاي زمستان سال 1352 بود . در ساعت تفريح از مقابل يكي از كلاسهاي دبيرستان عبور ميكردم كه بوي سيگار از درون كلاس توجه مرا جلب كرد . يكي از دانش آموزان در حال كشيدن سيگار بود. نگاهمان تلاقي كرد . رنگ از رخسارش پريد . زيرا بارها تنفر خود را از اين مساله در كلاس ابراز كرده بودم
آن روزها كشيدن سيگار و ..... براي يك جوان به ويژه دانش آموز به قدري زشت بود كه انگشت نماي دوستان و همدرسانش مي شد و براي او و خانواده اش سبب سر شكستگي بود
بسيار آشفته و ناراحت شدم . سرم درد گرفت و جلو ديدگانم تاريك شد. چه بايد كرد .افكاري گوناگون مرا به خود مشغول كرد آيا بايد برخورد فيزيكي كنم . آيا تنبيه نتيجه مثبت ميدهد . بهتر نيست مساله را در كلاس عنوان كنم و با پند و اندرز او وديگران را متوجه زشتي كار نمايم . در اين صورت اين راز پنهان بر ملا مي شود و اشاعه آن ناپسند است . تازه نتيجه چه خواهد شد . خوب است موضوع را با مسئولين دبيرستان و ساير همكارن در ميان بگذارم . اين راه را هم نپسنديدم. حفظ آبرو و شخصيت او برايم مهم بود.
به ياد داستان دارالفنون افتادم . قصه بينوايان اثر ويكتور هوگو و عمل آن مرد روحاني با ژان والژان نيز از خاطرم گذشت . احساس كردم شايد يك كار فرهنگي مناسب تر باشد . نمايشنامه �بين مرگ و زندگي� را به كمك دانش آموزان هنرمند دبيرستان به روي صحنه آوردم كه مورد استقبال فرهنگيان � دانش آموزان و اهالي هنر دوست قرار گرفت . در كنار هنر دانش آموزان از هنر مند بزرگ و نقاش عاليقدر شهرستان گلپايگان �استاد محمد كرمي� هم در تهيه دكور جذاب و به ياد ماندني نمايش بهره گرفتم . يك هفته پس از پايان نمايش � يك روز صبح زنگ منزل به صدا در آمد . در را باز كردم . همان دانش آموز بود . سلام كرد � خواست دستم را ببوسد كه او را از اين كار باز داشتم با چشماني اشكبار گفت :
� شما آبروي مرا حفظ كرديد . خداوند آبرويتان را حفظ كند�
و ادامه داد : رفتار شما بالاترين درس زندگي براي من است . قول مي دهم تا زنده ام � هرگز پيرامون دخانيات نگردم . از نمايشنامه "بين مرگ و زندگي" بسيار آموختم
در حالي كه قطرات اشك از چشمانم جاري بود � پيشاني آن فرزند عزيز را غرق بوسه كردم . او خدا حافظي كرد و رفت و من با خود مي گفتم :�اگر من از لغزش و اشتباه يك جوان نگذرم و گذشت نكنم � چگونه خداي آشكار كننده زيبايي ها و پنهان كننده بدي ها انتظار داشته باشم از گناهان و خطاهاي پنهان و آشكارم بگذرد� �
31 سال از آن ماجرا مي گذرد و هنوز هيچكس او را نمي شناسد . امروز 48 ساله است و من ايمان دارم به عهدش وفادار مانده است . و كانون گرم خانواده و فرزندان معصومش را با دود سيگار و ... آلوده و مسموم نمي كند . آري
علي اكبر جعفري